رفتی و فتاد از نوا ساز
هرچند زدم نداد آواز
غم فتح نمود کشور دل
ای ناله تو شادیانه بنواز
یا رب چه کنم به او که دارد
جادو در چشم و در لب اعجاز
تا هست چو من نیازمندی
ضایع چه کنی به این و آن ناز
افسرده دلم چنانکه از ننگ
هرگز نربایدش غلیواز
چون فاختهام اسیر آن سرو
طوقیست به گردنم خدا ساز
دل زان مژهها چهسان برد جان
یک صید و هزار ناوک انداز
دل برد به حرف و صوت از من
فریاد ز دلبر خوشآواز
مینازد هر کسی به چیزی
واقف به نیاز خود کند ناز