واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۹

رفتی و فتاد از نوا ساز

هرچند زدم نداد آواز

غم فتح نمود کشور دل

ای ناله تو شادیانه بنواز

یا رب چه کنم به او که دارد

جادو در چشم و در لب اعجاز

تا هست چو من نیازمندی

ضایع چه کنی به این و آن ناز

افسرده دلم چنان‌که از ننگ

هرگز نربایدش غلیواز

چون فاخته‌ام اسیر آن سرو

طوقیست به گردنم خدا ساز

دل زان مژه‌ها چه‌سان برد جان

یک صید و هزار ناوک انداز

دل برد به حرف و صوت از من

فریاد ز دلبر خوش‌آواز

می‌نازد هر کسی به چیزی

واقف به نیاز خود کند ناز