سخن از هجر مگو بندهنواز
نیست این فال نکو بندهنواز
من همان بنده که بودم هستم
لیکن آن لطف تو کو بندهنواز
میخوری می به رقیبان تو و من
میخورم گریه فرو بندهنواز
گفتی آیم بکشم زار تو را
این سخن باز بگو بندهنواز
چند دلجویی اغیار کنی
دل ما نیز بجو بندهنواز
دل اهل هوس از دست بنه
گل افسرده مبو بندهنواز
گریه آب رخ من ریخت به خاک
پیشت آید به چه رو بندهنواز
چند آلودگی از خون رقیب
دامن و دست بشو بندهنواز
بر سر بنده ز سودای شما
نیست خالی سر مو بندهنواز
رحم کن رحم که فردا واقف
میرود زین سر کو بندهنواز