واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۲

آنی که نیست جز سمت پیشهٔ دگر

هر دم دلت به سنگ زند شیشهٔ دگر

از دل خیال خال تو اصلاً نمی‌رود

این دانه کرده درد ل من ریشهٔ دگر

من کوه درد عشق چون فرهاد می‌خورم

هر لحظه از طپیدن دل تیشهٔ دگر

بر باد داده بیشهٔ عشق آبروی من

آن به که اختیار کنم پیشهٔ دگر

واقف ز کوی یار به همراهی دلی

رفتم که دل دهم به جفاپیشهٔ دگر