به کف پیمانه گل بر سر چهها رنگ حنا دارد
نگار من برای غارت هوشم چهها دارد
به این ضعفم خیال سروی رعنای به پا دارد
جوانبخت است آن پیری که در دست این عصا دارد
جدایی دیدهام هر جزو من درد جدا دراد
همان مانند من مجموعهٔ دردی کجا دارد
به بستر هر که افتد سر ز بالین برنمیدارد
دیار دردمندانش عجب آب و هوا دارد
چرا باید تغافل کرد خوشچشمان مشتاقی
که با صد آرزو چشم نگاهی از شما دارد
ز کس حرف وفای او مرا باور نمیآید
من او را آزمودم حاشلله کی کجا دارد
چو آن تیری که از ترکش جدا افتاده گم گردد
فلک زینسان مرا از دشنهٔ یاران جدا دارد
ز درد مفلسی از ما صدای برنمیخیرد
خوشا احوال نی با وصف بیبرگی نوا دارد
بیفکن قرعهٔ فالی ببین ای همنشین تا من
کنم فکری به حال خود اگر دردم دوا دارد
دلم خون گشت او نامد به سروقت دلم واقف
نمیدانم نگار من کجا پا در حنا دارد