او میرود از رفتنش آرام جانم میرود
صبر و قرارم میرود تاب و توانم میرود
دردا که آن بیدادگر بهر سفر بسته کمر
داد دل خونینجگر از وی ستانم میرود
از رفتن آن دلشکن ای مهربان غمخوار من
با من مگو چندین سخن من نیز دانم میرود
خاطر مرا دلگیر شد از زندگانی سیر شد
خواهم ازین غم پیر شد رعنا جوانم میرود
من گرچه افتادم ز پا از ضعف کافر ماجرا
صد شکر او را از قفا اشک روانم میرود
گفتم که دیگر در رکاب اصلاً نخواهم رفتنش
لیکن چو میآید سوار از کف عنانم میرود
من شرح این درد و الم واقف چهسان سازم رقم
هرگاه میگیرم قلم خون از بیانم میرود