یارم از لطف به لب کار مسیحا میکرد
کشتگان ستم خویشتن احیا میکرد
سود و سرمایه زبان کرد پریشان شده دل
آه زان روز که با زلف تو سودا میکرد
ما به پیش دل سختش سپر انداختهایم
کوهکن بود که او جنگ به خارا میکرد
درد تنهاییم ای شوخ کمانابرو کشت
کاشکی تیر تو در پهلوی من جا میکرد
امشب از سوختن خویش مرا ذوقی بود
در پس پرده مگر یار تماشا میکرد
این زمان غیر درین لطف به من گشته شریک
یاد روزی که ستم با من تنها میکرد
شب که از سنگدلیهای تو مینالیدم
نالهام رخنه درین گنبد مینا میکرد
شکر آن غمزه چه گوییم که دلجویی کرد
دل گمگشتهٔ ما ورنه که پیدا میکرد
همچو آن کس که ز تب در هذیان میافتد
شمع با روی تو شب دعوی بیجا میکرد
دید چون دام تو را تن به گرفتاری داد
آنکه آزادی کونین تمنا میکرد
زندهام داشت به این حیلهٔ بیجور و جفا
او که هر روز به من وعدهٔ فردا میکرد
واقف آن شوخ که عمری به دلم زد ناخن
گرهی کاش ز کار دل من وا میکرد