واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۹

نوید وصل تو باید سحرگهی آورد

گدای کوی تو را مژدهٔ شهی آورد

بلندتر زدم از ماه خرگه طالع

ز مژدهٔ که ازان ماه خرگهی آورد

ز نغمه‌ای که ازان زلف مشکبار رسید

شب درازم غمم رو به کوتهی آورد

یقین بدان که تهی‌دست قسمت ازلی است

کسی که کاسه ز سکوی مغان تهی آورد

ز راه میکنده گردید شیخ روگردان

به حیرتم که چرا رو به گمرهی آورد

پی عیادت من یار با رقیب آمد

برای بنده چه مرگی به همرهی آورد

چه گویمت ز رفیق طریق یعنی دل

که همرهی‌اش بلا بر سر رهی آورد

نسیم می‌رسد از گرد راه بیا واقف

که او ز یار سفرکرده آگهی آورد