نوید وصل تو باید سحرگهی آورد
گدای کوی تو را مژدهٔ شهی آورد
بلندتر زدم از ماه خرگه طالع
ز مژدهٔ که ازان ماه خرگهی آورد
ز نغمهای که ازان زلف مشکبار رسید
شب درازم غمم رو به کوتهی آورد
یقین بدان که تهیدست قسمت ازلی است
کسی که کاسه ز سکوی مغان تهی آورد
ز راه میکنده گردید شیخ روگردان
به حیرتم که چرا رو به گمرهی آورد
پی عیادت من یار با رقیب آمد
برای بنده چه مرگی به همرهی آورد
چه گویمت ز رفیق طریق یعنی دل
که همرهیاش بلا بر سر رهی آورد
نسیم میرسد از گرد راه بیا واقف
که او ز یار سفرکرده آگهی آورد