از دلم تیر یار میگذرد
آه کارم ز کار میگذرد
نام هجران چو در میان آید
اشک من از کنار میگذرد
هر که نو میکند به روی تو ماه
همه سالش بهار میگذرد
اشک از پی دود گسستهعنان
یار هر که سوار میگذرد
زان جفاها که کرده بر جانم
از دلم شرمسار میگذرد
چشم بر راه وعدهٔ او را
عمر در انتظار میگذرد
بر من از یاد روی و موی کس
طرفه لیل و نهار میگذرد
قصهٔ عمر خضر کوته کن
سخن از زلف یار میگذرد
روزگاری به هم رسان واقف
زود شو روزگار میگذرد