واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۶

ندارد همچون من یک آشنا درد

نشیند روز مرگم در عزا درد

نکویان دست بردارید از درد

کشد تا کی دل از دست شما درد

تو نشناسی ازین ره درد دل را

کزان دل راه بسیار است تا درد

سرت گردم چه گردی گرد دل‌ها

درین غم‌خانه یا داغست یا درد

مکن ای چاره‌جو تدبیر دردم

که دارد با دل من کارها درد

ازین وادی سفر تا کرد مجنون

دچار من نشد یک مرد با درد

ز بس شد نالهٔ دردم هواگیر

عجب نبود که بارد از هوا درد

دران صحرا که روید از زمین داغ

دران وادی که بارد از سما درد

مرا نام و نشان کم بود واقف

نمی‌دانم مرا جست از کجا درد