واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۳

حال مرا چه دانند این غم ندیدهٔ چند

محنت چه می‌شناسند راحت گزیدهٔ چند

رفتی و دیدهٔ چند بی‌نور شد ز هجران

باز آی مردمی کن ای نور دیدهٔ چند

دیوانگان دنیا آدم نمی‌شناسند

گر آدمی حذر کن زین سگ گزیدهٔ چند

مژگان او چو دیدی ایمن مباش ای دل

دارند قصد جانت خنجر کشیدهٔ چند

از داغ‌های عشقم آتش فتاد در دل

دیدی به من چه کردند این شوخ دیدهٔ چند

واقف مباش دیگر دنباله‌گرد خوبان

ورنه به خون کشندت این قدکشیدهٔ چند