به رغبتی که خورم خون کسی شراب نخورد
چنان خورم دل خود را که کس کباب نخورد
به کیش اهل وفا در حساب داخل نیست
کسی که تیر جفای تو بیحساب نخورد
هلاک مشرب آن شوخ ناخدا ترسم
که خون بیگنهان تا نریخت آب نخورد
پس از فراق شود ربط دوستی محکم
گسسته زود شود رشتهای که تاب نخورد
چه فیض میطلبی از سخنوری واقف
که هیچ تشنه لب از بحر شعر آب نخورد