دل ز پهلونشینیهای این غمگین به تنگ آمد
زهی قسمت ز من همصحبت دیرین به تنگ آمد
به سروقتم بیارید آن طبیب درد دلها را
که از بیماری من بستر و بالین به تنگ آمد
نگه را کارفرما باش شوخی را به کار آور
نغافل جان من بیزار شد تمکین به تنگ آمد
قبا از پردههای چشم خونبارم کجا پوشد
بتی کز جامهٔ برگ گل و نسرین تنگ آمد
دلا تا کی دعای بیاثر شرمت نمیآید
دگر بس کن ملک از گفتن آمین به تنگ آمد
تو از نظارهٔ من روی درهم میکشی ترسم
کسی گوید که این شاخ گل از گلچین به تنگ آ»د
هجوم تلخکامی آنقدر شد بر سر واقف
که از شیرینی خوردن لب شیرین به تنگ آمد