واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۵

از چشم یار عاشق اصلاً حذر ندارد

گر آب تند گردد ماهی خبر ندارد

کس برنداشت هرگز از باغ دهر حاصل

اینجا شکوفه چون اشک گوی ثمر ندارد

گر شکر لبت را سهواً نمک بگفتم

شیرین شمایل من شور این‌قدر ندارد

گفتی دلت چو لاله سوزم به داغ هجران

ای گل مگو خدا را این دل جگر ندارد

از تیر ناله واقف دارم هزار ترکش

دردا که هیچ تیری پیکان و پر ندارد