ز بزم غیر چو مست و خراب میآید
به بزم ما ز در اجتناب میآید
ز ذره ذرهٔ من اضطراب گل کردست
به حیرتم که کدام آفتاب میآید
خیال قامت او بس که شد بلای دلم
مرا همیشه قیامت به خواب میآید
غم تو از دل ویران من به تنگ آمد
چو حاکمی که به ملک خراب میآید
هنوز خوب نفهمیده بیوفایی را
دهد چو وعدهٔ وصلم به خواب میآید
کدام سوخته را نام بردهای واقف
که از دهان تو بوی کباب میآید