هجر خونخوار شد چه باید کرد
کار دشوار شد چه باید کرد
چشم وا کرد مست من از خواب
فته بیدار شد چه باید کرد
دل که از جان عزیزتر بود است
بر درش خوار شد چه باید کرد
سر به دوشم ز دوری خدمت
جان من بار شد چه باید کرد
دل ره کوی یار را دانست
خانه بیزار شد چه باید کرد
پیش آن بیوفا وفاداری
ننگ شد عار شد چه باید کرد
آنکه من گفتمی دلآرامش
چه دلآزاد شد چه باید کرد
آنکه میگفتمی که یار من است
یار اغیار شد چه باید کرد
سینه گر ریش شد چه باید گفت
ور دل افگار شد چه باید کرد
بس که عمری به سر زدم واقف
دست از کار شد چه باید کرد