واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۶

نازک‌دلم شکایت سنگ جفا نکرد

این شیشه همچو اشک شکست و صدا نکرد

تا یار تیغ کرد علم مردم از نشاط

عمرم به قدر خوردن آبی وفا نکرد

در دیدهٔ سگان درش درنیامدم

با درد استخوان مرا توتیا نکرد

آن‌کس که از برای تو ترک نسب بگفت

در عشق کار برحسب مدعا نکرد

در کار زندگانی ما رونقی نشد

تیغت چو شمع تا سرم از تن جدا نکرد

واقف نبود قابل دشنامی از لبت

آن بی‌نصیب ورنه کمی در دعا نکرد