واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۹

دادیم سر به تیغش کاری که بود این بود

بر دوش ما ز هستی باریکه بود این بود

دل رفت از بر من دنبال دلبر من

بی یار ماندم افسوس یاری که بود این بود

لخت جگر ز مژگان یک‌بارگی فروریخت

ای وای نخل ما را باریکه بود این بود

سررشتهٔ امیدم از دست شد دریغا

از زلف او به دستم تاری که بود این بود

صد شکر گشتم آزاد از قید نام و ناموس

در کیش عشقبازی عاری که بود این بود

ویران نفس کندم آسودم از گزندش

بر گنج کنت کنزا ماری که بود این بود

واقف چو رفت زان کو مانند گل شگفتند

در دیدهٔ رقیبان خاری که بود این بود