با صبا گرد کوی یار رسید
وه که در عین انتظار رسید
برو ای غم که غمگسار رسید
تو بیا ای طرب که یار رسید
نیست معلوم حال دل پرسم
آه خود را گر آن دیار رسید
پشت لب سبز کرد یار ای دل
فکر زنجیر کن بهار رسید
ظاهراً عرصه تنگ شد بر دل
قاصد اشک بیقرار رسید
دل بریان و چشم گریانست
آنچه ما را ز روزگار رسید
طفل اشکم فتاد در شط غم
خون خود خورده تا کنار رسید
تو کجا قدر دل کنی معلوم
به تو این تحفه داغدار رسید
نیستم ابر از چه رو واقف
به من این گریههای زار رسید