دلم از جلوهاش خراب شود
موم در آفتاب آب شود
ترسم از خون گرم خویش مباد
ماهی خنجرت کباب شود
بر سرم چون قیامت آرد هجر
زندگی سر به سر عذاب شود
آنچه دیدم ز نقطهٔ خالش
گر دهم شرح یک کتاب شود
به سفر میروی و میترسم
خانهٔ چشم و دل خراب شود
پر ملولم ز زلف او تا چند
عمر من صرف پیچوتاب شود
هر که بر دست خانه آن بت را
ای خدا خانهاش خراب شود
شب چو یاد آورم بناگوشش
خانهام پر ز ماهتاب شود
نامهام میدرد ولی در حشر
واقف آن شوخ بیجواب شود