یار صاحبمذاق میآید
به عجب طمطراق میآید
دل چو سیماب میطپد هردم
شاید آن سیم ساق میآید
آن سپاهی پسر به کشتن من
طرفه حاضریراق میآید
چه فریبی مرا به وعدهٔ وصل
کز تو بوی فراق میآید
تیر او چون خورد به سینهٔ غیر
بر دل بنده شاق میآید
برق بازی به عرصهٔ افلاک
از سوار براق میآید
از بر خود مران دل ما را
که به صد اشتیاق میآید
بیتو در بزم شیشهٔ می را
جان به لب از فراق میآید
شب خیالش به خواب من واقف
به عجب طمطراق میآید