واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۲

با تو کی جنگ می‌توانم کرد

گر خورم بنگ می‌توانم کرد

دیده‌ام گونه گونه درد و الم

گریه صد رنگ می‌توانم کرد

گر توام حکم ناله فرمایی

به صد آهنگ می‌توانم کرد

دارم از گریه مثقب الماس

رخنه در سنگ می‌توانم کرد

گرچه نی خشک گشت و پشت خمید

ناله چون جنگ می‌توانم کرد

من به یاد دهان یار معاش

با دل تنگ می‌توانم کرد

صبر از لعل او کنم واقف

گر دل از سنگ می‌توانم کرد