بس کن ای دل که ازین گریه و زاری چه شود
بعد ازین گر نکنی این همه زاری چه شود
شده نزدیک که اسباب مرا آب برد
دیده گر بار دیگر اشک نباری چه شود
سخت افسردهام ای ناله به من گرمی کن
چون سپند از دل من دود برآری چه شود
تیره شد چشم من از حسرت خاک در او
سرمهواری به من ای باد بیاری چه شود
بر دل من که ز دست تو طپیدن دارد
لطف فرمایی و دستی بگذاری چه شود
دست برد تو دران قطرهای خونی نگذاشت
دگر ای گریه دلم را نفشاری چه شود
دل دیوانهٔ من هرزه دو افتاد بتان
گر کند زلف شما سلسلهداری چه شود
اینقدر کار به من تنگ گرفتن چه ضرور
لحظهای گر دلم از دست گذاری چه شود
جان من سوخت ز واسوختن تو واقف
بار دیگر به کسی دل بسپاری چه شود