واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۴

دلم سخت بیزاری از خانه دارد

مگر خانه در کوی جانانه دارد

سروکارم افتاده با خوردسالی

که چندین ادای بزرگانه دارد

بر آتش زند خویش را بی‌محابا

دلم رشک از سوز پروانه دارد

ز دل شست وسواس صدساله زهدم

عجب خاصیت آب میخانه دارد

مرا جاده زنجیر باشد همانا

درین دشت لیلی سیه‌خانه دارد

دو صد تشنه سیراب سازد به یک دم

عجب جوهری تیغ جانانه دارد

ندارم سروکار با گل چو بلبل

مرا رنگ و بوی تو دیوانه دارد

شود تلخ بر مردمان عیش واقف

ز زهری که چشمش به پیمانه دارد