واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۳

تن من از تب و جانم ز تاب می‌سوزد

ز دل مپرس که در اصطراب می‌سوزد

به حیرتم که ز من چون نهفته می‌داری

رخی که شعلهٔ رنگش نقاب می‌سوزد

فتاده است دو جا آتشم چه چاره کنم

قرار در دل و در دیده خواب می‌سوزد

دلم در آتش و تو مست بادهٔ نازی

خبر بگیر وگرنه کباب می‌سوزد

فروغ روی تو آتش زده است در دل من

ستاره سوخته از ماهتاب می‌سوزد

ازین گناه که شد چهره با تو آیینه

به پیش روی تو در آفتاب می‌سوزد

درآ به خانهٔ من شهسوار من روزی

در انتظار تو چشم رکاب می‌سوزد

مرا ز حسرت پیکان او جگر داغ است

چو تشنه کز پی یک قطره آب می‌سوزد

دلم خوش است به ناز و عتاب او هرچند

ز ناز می‌کشد و در عتاب می‌سوزد

کباب شد دل من واقف از غم عرفی

«که توبه کرده و بهر شراب می‌سوزد»