واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۷

کردم وداع یار ببینم چه می‌شود

رفتم ازین دیار ببینم چه می‌شود

هرچند بردن است ازو باختن ز من

تا آخر قمار ببینم چه می‌شود

او را پیاده دیده ز کف داده‌ام عنان

چون بینمش سوار ببینم چه می‌شود

این اشک نیم‌رنگ پسندش نمی‌فتد

ای دیده خون ببار ببینم چه می‌شود

افتاده است همچو من آزرده را دگر

با هجر کارزار ببینم چه می‌شود

نومید وصل نیستم از امتداد هجر

هستم امیدوار ببینم چه می‌شود

زر کردمش فدا دل او مهربان نشد

سر می‌کنم نثار ببینم چه می‌شود

خواهم کشید بر در آن بی‌حساب کن

فریاد بی‌شمار ببینم چه می‌شود

دل مضطراب ز پهلوی من پیش یار رفت

جان مانده بی‌قرار ببینم چه می‌شود

چشمم به هیچ سرمه نشد روشن ای صبا

خاک درش بیار ببینم چه می‌شود

آغاز عاشقی است به سر خاک می‌کشم

واقف مآل کار ببینم چه می‌شود