واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۹

ناتوانی که طلبکار تو باشد چه کند

بی‌زبانی که گرفتار تو باشد چه کند

نیم نازی تو به جان دو جهان بفروشی

نیم‌جانی که خریدار تو باشد چه کند

حرف ناصح که کشد حلقه به گوش گوهر

گوش آن کس که به گفتار تو باشد چه کند

ذره ذره همه در راه تو رفتم بر باد

خاکساری که هوادار تو باشد چه کند

نمکی لطف نکردی به جراحت‌هایم

شوربختی که دل‌افگار تو باشد چه کند

جان ز پهلوی دل آمد بلبلم ناله‌کنان

هر که هم‌خانهٔ بیمار تو باشد چه کند

می‌فروشم ز کسادی به پشیزی خود را

آنکه رد کردهٔ بازار تو باشد چه کند

جان پسندت چو نیفتاد به من باز بده

بنده چیزی که نه در کار تو باشد چه کند

عمر و عیار گرفتم به جهان باز آید

هر کجا طرهٔ طرار تو باشد چه کند

واقف سوخته‌جان خانه خراب غم عشق

گر نه در سایهٔ دیوار تو باشد چه کند