شب سیاه فراقم چراغ دست نداد
دماغ سوختم و غیرداغ دست نداد
غبار ما ز پس مرگ با صبا آمیخت
فنا شدیم ولیکن فراغ دست نداد
ز رشک خندهٔ گل آتشم به جان افتاد
نشاط خاطرم از سیر باغ دست نداد
هزار مرتبه سر تا سرچمن گشتم
گلی که تازه شود زو دماغ دست نداد
به رنگ لاله ز بخت سیاه درین گلشن
تهی ز درد مرا یک ایاغ دست نداد
دل رمیدهٔ خود را من حزین واقف
به کوه و بادیه کردم سراغ دست نداد