که تاب جلوهٔ آن سرخپوش میآرد
که خون دیدهٔ دل را به جوش میآرد
ز هجر گل اگر این است شیوهٔ بلبل
قیامتی به سر گلفروش میآرد
ببین چه جلوهٔ مستانه آن پسر دارد
که خون دختر رز را به جوش میآرد
به حق گل دگر ای عندلیب ناله مکن
که غیرت تو مرا در خروش میآرد
چه پرسی از دل محنت کشم که در کویش
همیشه نعش امیدی به دوش میآرد
به سحر نگرس او هر کرا برد از هوش
لبش ز معجزه واقف به هوش میآرد