نه خط است اینکه از آن چهره برون میآید
نوبهاریست کزو بوی جنون میآید
گر به یاد تو دلم گریه نکرد است آغاز
هایهای که به گوشم ز درون میآید
میرود رقصکنان دل به دم تیغ نگاه
چه جگر داری از آن قطرهٔ خون میآید
گر دهد دست شب وصل به گوشش گویم
بر سرم آنچه ازین بخت نگون میآید
لاله را کرد چنان شوق رخت بیآرام
که نفس سوخته از خاک برون میآید
نیست سیری ز جفا شوخ مرا همچون شمع
دم به دم بر سر من تشنهٔ خون میآید
واقف از روی هوس دست در آن زلف مزن
که ازین سلسلهام بوی جنون میآید