به شهر حسن حال ما غریبان را که میپرسد
همه کفر است آنجا اهل ایمان را که میپرسد
نپردازد کسی با پاک دل در محفل خوبان
در آنجا باعث چاک گریبان را که میپرسد
بهجز تیرش که میجوید نشان استخوان ما
سراغ کشتگان تیغ حرمان را که میپرسد
به کوی خوشنگاهان رفتی ای دل قدر خود دیدی
فرنگست آن دیار آنجا مسلمان را که میپرسد
دل و جان مرا برد است چشم کافرش واقف
اگر دین هم برد آن نامسلمان را که میپرسد