واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳

خسته‌اش کی ناز درمان می‌کشد

دست از دست طبیبان می‌کشد

من به یادش می‌کشم خط بر زمین

او به نامم خط نسیان می‌کشد

چشم او را کفر و دین منظور نیست

تیغ بر گبر و مسلمان می‌کشد

ای که کارم مشکل است از دست او

دامن از دستم چه آسان می‌کشد

گریهٔ ما را به چشم کم مبین

عاقبت کارش به طوفان می‌کشد

گریه‌ام روزی ز دستت همچو سیل

سر به دامان بیابان می‌کشد

نوبت تصویر زلفش چون رسد

از ادب نقاش لرزان می‌کشد

ای صبا با یوسف مصری بگو

انتظارات پیر کنعان می‌کشد

می‌کند انداز جستن از برم

اینکه دل هر لحظه میدان می‌کشد

بلبلم را بس که خاطرجمع نیست

ناله در گلشن پریشان می‌کشد

دل کجا زان پنجهٔ مژگان کشید

آنچه از دستم گریبان می‌کشد

عاقبت واقف به کنج بی‌کسی

سر به جیب و پا به دامان می‌کشد