واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۲

من کیم تا آن قد رعنا به فریادم رسد

مصرعی از عالم بالا به فریادم رسد

خوش به فریاد آمدم از درد تنهایی دگر

وه چه خوش باشد گر او تنها به فریادم رسد

سردی دوران مرا افسرده دارد کاشکی

آتشین روی درین سرما به فریادم رسد

می‌توانم داد داد پیشهٔ دیوانگی

روح مجنون گر درین صحرا به فریادم رسد

صورت حالم ز هجرانش بسی گردیده زشت

او مگر با چهرهٔ زیبا به فریادم رسد

دست نتوانم زدن در زلف جانان از ادب

می‌کنم گستاخی ار سودا به فریادم رسد

من که ننگ دودهٔ آدم شدم از ناکسی

جز سگ کویش که در شب‌ها به فریادم رسد

شور زاغان کاهش جان شد درین باغم کجاست

بلبلی کز صوت روح‌افزا به فریادم رسد

چون سپندم فرصت یک ناله واقف بیش نیست

کارم آخر می‌شود تا کس به فریادم رسد