یار از در چو درآمد گلهها بر هم خورد
در دل از جوش طرب آبلهها بر هم خورد
سفر وادی خونخوار محبت مکنید
که درین دشت بلا قافلهها بر هم خورد
به سفر فتی و خوبان همه گیسو کندند
در فراق تو عجب سلسلهها بر هم خورد
از طپشهای غمت شد دل معمور خراب
آه ازین شهر که از زلزلهها بر هم خورد
واقف از یار دل ما گلهها داشت ولی
یار از در چو درآمد گلهها بر هم خورد