واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳

سروی نگشته بود درین گلستان بلند

روزی که بود نام قدت در جهان بلند

هر کس سری کشد ز زمینی به روز حشر

خواهد شدن غبارم از آن آستان بلند

روشن نگشت بر تو تب جانگذار من

چون شمع گرچه شعله شد از استخوان بلند

آن آتشی که گل زده در جان عندلیب

روزی شود ز خار و خس آشیان بلند

اشکی ز درد مردن ما بر زمین نریخت

آهی نشد به ماتم ما بی‌کسان بلند

جز آه حسرتی که ز عمر گذشته ماند

دودی نشد ز آتش این کاروان بلند

کوته نگشت دست تعدی باغبان

هرچند بست بلبل ما آشیان بلند

گر ساخته است گوش تو ای گل غرور حسن

شیون نمی‌کنند عبث بلبلان بلند

پیرم ز زندگانی خود سیر گشته‌ام

تیغی مکن به کشتن من ای جوان بلند

انجام لاف نیست به‌غیر از فسردگی

واقف به‌سان شعله نسازی زبان بلند