یار از من مبتلا گریزد
زانسان که کس از بلا گریزد
از دست تو دل کجا گریزد
مشکل که شکستهپا گریزد
پابند شود به زلف خوبان
آنکس که ز اژدها گریزد
افتاد رقیب در پی ما
از مرگ کسی کجا گریزد
شوخی که بلای جان ما شد
از سایهٔ او بلا گریزد
از دست تو دل به جان رسیده است
بگذار ز دست تا گریزد
گر تیغ علم کنی به شوخی
بیگانه و آشنا گریزد
طوفان سرشک من گر اینست
آبادی ازین سرا گریزد
مقدور نشد گر این سعادت
در سایهٔ مرتضی گریزد
غیر از دل دردمند ما نیست
بیمار که از دوا گریزد
واقف از آفتاب محشر
در سایهٔ مصطفی گریزد