واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۰

تاب جور و جفا که می‌آرد

جز دل مبتلا که می‌آرد

گر نداری سری به زلف تو دل

بر سرم این بلا که می‌آرد

دیده مشتاق خاک پای کسی است

به من این توتیا که می‌آرد

خبر دل که گشته دشمن کام

دوستان از شما که می‌آرد

برگ عیشی ازان نهال بهشت

بهر این بینوا که می‌آرد

پیش او نام ما کسی نبرد

نامهٔ او به ما که می‌آرد

واقف از رنج هجر می‌میرد

هان نوید شفا که می‌آرد