واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۲

رسید غم به سرم بی‌خبر چه خواهم کرد

به اشک شام و به آن سحر چه خواهم کرد

تو هم به حضرت او می‌روی چه می‌دانی

که من ز رشک تو ای نامه‌بر چه خواهم کرد

ز درد دوری آن نور دیده چون یعقوب

جز اینکه اشک به بارم دگر چه خواهم کرد

در انتظار نشستم به آستانهٔ یار

اگر ز خانه نیاید به در چه خواهم کرد

ز اضطراب محبت که می‌کنم پنهان

اگر ز سینه دل افتد به در چه خواهم کرد

ز رشک خواری اغیار می‌خورم دل خویش

شوند پیش تو گر معتبر چه خواهم کرد

به حیرتم که به این دست و دل به رفته ز کار

تو ناگهان چو در آیی ز در چه خواهم کرد

اگر به جنگ دل کافرش زدم واقف

به ناله‌ای که ندارد اثر چه خواهم کرد