در کوی تو دیوانه به دیوانه نسازد
در بزم تو پروانه به پروانه نسازد
مهجور تو هرگز ننشیند به گل و سرو
مخمور تو با شیشه و پیمانه نسازد
همسایه به ارباب مصیبت نتوان شد
تیر تو از آن پهلوی دل خانه نسازد
آمد شد پنهان خیال تو پریوار
دل را چه خیالست که دیوانه نسازد
از پهلوی جان گر بگریزد عجبی نیست
دیوانه دل من که به جانانه نسازد
رم میکند از دشت به سودای تو مجنون
در عشق تو لیلی به سیه خانه نسازد
سودازدهام ساخته غمگین دل صدچاک
آشفتهٔ زلفیست که با شانه نسازد
غیر از دل واقف که به تنگ است ز دنیا
دیوانه ندیدم که به ویرانه نسازد