واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۲

خوش آنکه به رویت نظری داشته باشد

یا از سر کویت گذری داشته باشد

او را به جفا این همه بدنام نسازید

شاید که وفا هم قدری داشته باشد

ناصح چه دهی پند که از دیدن خوبان

من صبر ندارم دیگری داشته باشد

لب‌‌تشنهٔ تیغم نخورم آب بقا را

ترسم به مزاجم ضرری داشته باشد

در هر قدمی همچو جرس زار بنالد

آن‌کس که چو دل همسفری داشته باشد

بارد به سرش سنگ ستم از در و دیوار

با سنگدلان هر که سری داشته باشد

تا صبح شدن تاب ندارم چه کنم آه

گیرم شب هجران سحری داشته باشد

خوبان نکنند این همه بیداد به عاشق

این شهر اگر دادگری داشته باشد

آن شوخ به شمشیر ستم آب ز سر داد

از تشنگی من خبری داشته باشد

از داغ ستم تجربهٔ غیر مفرمای

او کیست که چون من جگری داشته باشد

خوبان نکنند این همه بیداد به عاشق

این شهر اگر دادگری داشته باشد

واقف قدری عشق بیاموز بیاموز

خوبست که آدم هنری داشته باشد