واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۷

تا به کی از دل ویران بستم گیرد باج

غمزه را گو که ازین غمکده کم گیرد باج

سیر کوی تو که عشرتگه ارباب دلست

گلستانیست که از باغ ارم گیرد باج

چشمت از حد گذراندست ز بس شوخی را

وقت آن شد که ز آهوی حرم گیرد باج

سور در کشور ما پیش عزا بازد رنگ

... رم گیرد باج

من گدای در آن میکده واقف که ازو

هر که جان به کف آورد ز جم گیرد باج