واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۲

به لب رسیدن این جان زار نزدیک است

گمانم اینکه شب هجر یار نزدیک است

خدای را سر بالین من بیاریدش

که جان‌سپردن این بی‌قرار نزدیک است

به نیم‌گام به سر رفت عمر خضر مرا

که گفته است ره کوی یار نزدیک است

ز جمع اهل دل ای نور دیده دور مرو

بیا که تفرقهٔ روزگار نزدیک است

اگرچه دور فتاده است دل ز من واقف

خوش است خاطر من چون ز یار نزدیک است