در سر هوای رفتن با غم نمانده است
مشغولم آنچنان که فراغم نمانده است
ای باد حرف بوی بهاران چه میزنی
تا چند بشنوم که دماغم نمانده است
یاران همه ز پهلوی داغم رمیدهاند
پروانهای بگرد چراغم نمانده است
من رو به لالهزار نهم با کدام رو
کز باده درد هم به ایاغم نمانده است
تا کی تلاش گمشدهٔ خود کند کسی
واقف دگر دماغ سراغم نمانده است