درسر پرسور من از بس هوای گریه است
گر خورم چون ابر آبی از برای گریه است
مشرب مینای می دارم که در بزم طرب
قاهقاه خندهٔ من هایهای گریه است
دیگران را گریه گر ضعف بصر میآورد
چشم ما چون شمع روشن از لقای گریه است
میبرد از ضعف سیلاب سرشکم هر طرف
سیر من اکنون درین وادی به پای گریه است
هیچکس از بیکسی آبی به خاک من نریخت
گریه کن بر خاک من ای غم که جای گریه است
کی دریغ از گریه میداریم خون خویش را
گر جگر ور دل به پیش ما فدای گریه است
پیش خیل دردمندانیم در میدان عشق
شمعسان در دست ما واقف لوای گریه است