از توام چشم چارهسازی نیست
چارهام غیر جانگدازی نیست
بعد ازین ما و جانگدازیها
کز تو امید دلنوازی نیست
منشین جان من به چشم رقیب
دامن چشم او نمازی نیست
شکوهٔ زلف یار کوته کن
زان که جای نفس درازی نیست
عشقبازی ز دیگران آید
با توام عشق هست و بازی نیست
ترکی و تازیت غلام شدند
هیچ حاجت به ترکتازی نیست
خاک شوری است عاشقی لیکن
پیش ما جز عبیرسازی نیست
وه چه خوش گفت واصلی واقف
بازی همچو عشقبازی نیست