واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۹

از توام چشم چاره‌سازی نیست

چاره‌ام غیر جانگدازی نیست

بعد ازین ما و جانگدازی‌ها

کز تو امید دلنوازی نیست

منشین جان من به چشم رقیب

دامن چشم او نمازی نیست

شکوهٔ زلف یار کوته کن

زان که جای نفس درازی نیست

عشقبازی ز دیگران آید

با توام عشق هست و بازی نیست

ترکی و تازیت غلام شدند

هیچ حاجت به ترکتازی نیست

خاک شوری است عاشقی لیکن

پیش ما جز عبیرسازی نیست

وه چه خوش گفت واصلی واقف

بازی همچو عشقبازی نیست