واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۷

ز بی‌یاری سروکارم به زاریست

ز بیکاری مرا صد زخم کاریست

چه می‌پرسی ز صبر من که فوتی است

چه گویم از قرار خود قراریست

سکندر طالعی ای دل در آن بزم

تو را گر منصب آیینه‌داریست

ز آب چشم من ای پاکدامن

مکش دامن که از سرچشمه جاریست

اگر واقف نبیند روی جانان

بدانید ای رفیقان این چه خواریست