ز بییاری سروکارم به زاریست
ز بیکاری مرا صد زخم کاریست
چه میپرسی ز صبر من که فوتی است
چه گویم از قرار خود قراریست
سکندر طالعی ای دل در آن بزم
تو را گر منصب آیینهداریست
ز آب چشم من ای پاکدامن
مکش دامن که از سرچشمه جاریست
اگر واقف نبیند روی جانان
بدانید ای رفیقان این چه خواریست