واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴

امروز ناوک تو ز من سرگران گذشت

آیا چه در ضمیر تو ابروکمان گذشت

گر شکوهٔ دراز ز زلفت کنم مرنج

یک عمر جور بر من ازین دودمان گذشت

نتوان چو سرو این همه استادگی نمود

باید ازین حدیقه چو آب روان گذشت

بر یک قرار ماند هوای دیار عشق

چندین بهار آمد و چندین خزان گذشت

آداب خانقاه چه دانم من خراب

اوقات به خدمت دیر مغان گذشت

نبود دماغ ساختن آشیانه‌ام

عمرم به زیر بال درین گلستان گذشت

صیاد دل شکار ندید است چون تو کس

مرغی که دید دام تو از آشیان گذشت

از پند و بند با من دیوانه دم مزن

ناصح خموش کار ازین و ازان گذشت

در عشق خاکسارتر از من کسی نبود

کز من غبار کوی تو دامن‌کشان گذشت

ای دلبران به تربت واقف گذر کنید

مسکین به درد و داغ شما از جهان گذشت