واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۰

جلوهٔ حسن در نقابم سوخت

برق در پردهٔ سحابم سوخت

خانه در کوی بی‌وفایان ساخت

این دل خانمان خرابم سوخت

پرسی از من تو را که می‌سوزد

جان من زیر لب جوابم سوخت

آفتاب گزنده‌اش دانم

بی تو از بس که ماهتابم سوخت

من نمک خوارهٔ لبت بودم

چشم مست تو چون کبابم سوخت

ای که پرسی که یار با تو چه کرد

کشت از لطف و از عتابم سوخت

واقف از شرح حال خود بس کن

گفتی افسانه‌ای که خوابم سوخت