واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۰

شکر می‌گویم که از من خاطری دلگیر نیست

هیچ‌کس نالان ازین دیوانه جز زنجیر نیست

در دل سخت تو اشک و آه را تأثیر نیست

بعد ازین جز صبر ورزیدن دگر تدبیر نیست

حکم اشک من روان گردیده بر روی زمین

چشم گریان هیچ کم از ابر عالم‌گیر نیست

گر به احوال خراب ما نپردازی رواست

بیت احزانیم ما را طالع تعمیر نیست

ناصح از بند گران تدبیر من کردن عبث

کشتیم طوفانی عشق است لنگر گیر نیست

ابرویش از یک اشارت کار ما را می‌کند

کشتن این ناتوان را حاجت شمشیر نیست

جانب ما هم گذاری می‌توان باری فکند

ای صبا آخر دل است این غنچهٔ تصویر نیست

نیست دست همت من با گرفتن آشنا

غیرتی دارم که خونم نیز دامن‌گیر نیست

از تغافل صید ما را کشتی ای ابروکمان

در نصیب او مگر از ترکشت یک تیر نیست

شکوهٔ زلفش چو دادم گوش کرد از ناز گفت

کاین چنین خواب پریشان لایق تعمیر نیست

تشنهٔ خون است یارم با همه خوش‌ظاهری

ابروی بی‌چین او واقف کم از شمشیر نیست