واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸

نقش پیشانی من بر در جانانه نشست

لله الحمد که نقش من دیوان نشست

گرم خونی ز غمت در دل احباب نماند

شیشه در بزم طرب دور ز پیمانه نشست

یار در دیده اغیار نشیمن کرده است

ما چه کردیم که با مردم بیگانه نشست

آسمان گشت به کام دل من بعد از مرگ

خاک من خم شد و در گوشهٔ میخانه نشست

نظر لطف توان کرد به طفل اشکم

که به خاک سر راه تو یتیمانه نشست

بی تو ای انجمن افروز صفا پرتو شمع

گرد کلفت شد و بر خاطر پروانه نشست

زین حریفان تنگ ظرف به‌جان آمده‌ام

ای چه‌ سازید به آن شیشه چو پیمانه نشست

جز غم او که به دل کرده فروکش واقف

ما ندیدیم که سیلاب به ویرانه نشست