واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸

نوبهار آمد و شوری به گلستان برخاست

دل چو بلبل ز برم مست و غزل‌خوان برخاست

یار چون بهر سفر برزده دامان برخاست

هر که برخاست به خود دست و گریبان برخاست

با وجودی که نشستن نتوانم از ضعف

بایدم از پی تعظیم عزیزان برخاست

ای بسا خانه که از گریه دلم کرده خراب

آه زین قطره کزو این همه طوفان برخاست

پیش او شمه‌ای از حال دل خود گفتم

رنگ از چهرهٔ آن سیب زنخدان برخاست

گر نه در واقعه شب آن لب خندان دیده است

گل چرا صبحدم از خواب پریشان برخاست

سیر هرگز نشود هر که بود گرسنه چشم

شور از دیدن داغم به نمکدان برخاست

من دیوانه چو از شهر به صحرا رفتم

های های عجب از جرگهٔ طفلان برخاست

بخت روزی که گرفتار قفس کرد مرا

شیون از نغمه‌سرایان گلستان برخاست

نامه‌ای کرد رقم سوی من آن آتش‌خو

کز دلم دود به یک خواندن عنوان برخاست

چارهٔ درد تو واقف چه توان کرد کنون

که طبیب از سر بالین تو گریان برخاست